تبليغاتX
ما هسته ی پنهان تماشاییم.


ما هسته ی پنهان تماشاییم.

 

کار تهی و بی جان است،مگر عشق در میان باشد.

کار تجسم عشق است...،کار عشق مجسم است.

 

 

وقتی کار می کنی وجودت به نی لبکی مانند است

که از مجرای آن نجوای زندگی به آهنگ

 بدل می گردد.

نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط سلوی.| |

 

روز جمعه باشه هوا هم ابری و کمی خنک،هشت هشت هشتاد و هشت هم باشه تو خونه باشی خیلی کلافه میشی این اولین جمعه است که توی این چند ماهه ی اخیر،توی خونه ایم

از وقتی نصیبه جون نامزدی کرده(شانزده مهر)دیگه فامیلا خونه بشین نیستند در روزهای تعطیل

اگه یه جمعه اونا ما رو دعوت کردند هفته ی دیگه ما میزبانشونیمفعلا که خوش میگذره...

امشب هم قراره بریم آبگرم...  و اعظم جون دختر خاله گلمزحمت شام امشب رو خواهند کشید مرسی اعظم جون مرسی آقا هادی...

فقط امشب نفس طلا علیرضای ناناز با پدر و مادر مهربونش نیستند،خودشون مهمان دارند و شب دایی جون عازم سفر به... هستند احتمالا فردا شب من میرم خونه ی دایی جونم میخوابم و تا صبح با علیرضا و مامان مهربونش میشینیم حرف میزنیم و فیلم تماشا میکنیم و تا روز دوشنبه که دایی جون از ماموریت بر گردند

دایی جون سفر خوب و بی خطری را برایت آرزومندیم

علیرضای نازنینم امشب بدون تو گلم مطمئنم به من خوش نمیگذره

 

 

نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط سلوی.| |

 

میلاد با سعادت امام رضا علیه السلام مبارک

 

 

 

 

ابن عکس بالا مربوط به فروردین ۸۷ در مشهد مقدس است که عزیز دلم علیرضای نازنینم گل پسر دایی جونم هستش

وقتی علیرضای نازنینم بعد از مدتها میاد منزلمون یه حس قشنگ و انرژی فراوون به همه میده

ایشالا که همیشه سالم و شاد و موفق باشی نازنینم

 ALIREZA

Alireza

حالا نوبت عکسهای یکتا نفس دختر عموی علیرضا جیگر و دختر دایی گل من

اتاق دختر عمه

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط سلوی.| |

این چند روز سه بار مطالب مختلفی نوشتم اما انگاری بلاگفا با ما سر ناسازگاری داشت...

امسال نیز برای چهارمین سال معلم پیش دبستانی شدم

شاگردان امسالم یه جورایی خلاف تشریف دارندمن گفتم امسال مسئولیتم سنگین تر شده... برای همین کلی شاگرد خلاف دارم

نمونه هاش اینه که از دو نفرشون گوشی موبایل گرفتماینا پیش دبستانیند چه انتظاری از دبیرستانی ها داریم

امروز یکی از پسرها میگفت به دوستش بیا با یکی از همین دخترهای کلاس ازدواج کنیم

یه دختره خوشگل دارم یه روز به من میگه خانوم یه روز بیا خونمون پسر خاله م رو ببین یه روز میگه بیا بابامو ببین

خلاصه اینکه روزهای پر سوژه ای را سپری میکنیم

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط سلوی.| |

همین و بس

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط سلوی.|


Design By : Night Skin